«یا امام رضا، یه عمره تنها توی خونم بودم و فکر میکردم فراموش شدهام. فکر میکردم لایق نیستم بیام پابوست. اما بهم نشون دادی که “سلطان” سراغِ رعیتهای فراموششدهاش رو هم میگیره. حالا که پنجره فولادت رو بغل کردم، دیگر احساس تنهایی نمیکنم.»