«مامانم میگه شما رئوفی؛ یعنی خیلی مهربانی. من که بابا ندارم، ولی وقتی وارد حرم شدم، حس کردم کسی دست روی سرم کشید. از خونمون که راه افتادیم تا اینجا همهاش به فکر این بودم که توی حرم چه بگویم، یا برای کی اول دعا کنم، برای مامان بزرگ که پاهاش درد میکنه یا برای ثریا خانم که هی به مامانم میگفت التماس دعا؟ اما حالا که رسیدهام، فقط گریه میکنم و از خوشحالی نمیدونم اصلا چی باید بگم فقط به قول مامانم ممنون که دعوتمون کردی آقای امام رضا.»