مادری پیر (قزوین)

«یا امام رضا! آفتاب لب بوم بودم و چشم‌انتظار. می‌ترسیدم بمیرم و مشهدت را نبینم. حالا که اینجا هستم، دیگر از هیچ‌چیز نمی‌ترسم.حالا اگه بمیرمم دیگه حسرتی ندارم.»