دل نوشته ها

«یا باب‌الحوائج! سال‌ها بود که کنج خانه، زمین گیر پسرم و بیماریش بودم. حسرت به دل بودم که یک بار هم که شده، او را بیاورم تا ان شاالله شفاش رو ازت بگیرم. وقتی ویلچر...

مادری با فرزند معلول (از نظرآباد)- کربلا

0

«همه می‌گفتند سفر پول می‌خواهد، پاسپورت می‌خواهد و هزارتا چیز دیگر مگه الکی بری کربلا. من هیچ‌کدام را نداشتم؛ وقتی بهم زنگ زدن و گفتند میخوای بری کربلا فکر کردم شوخی است، اصلا باورم نمیشد...

پسربچه (از محله‌های محروم هشتگرد)- کربلا

1

«مامانم میگه شما رئوفی؛ یعنی خیلی مهربانی. من که بابا ندارم، ولی وقتی وارد حرم شدم، حس کردم کسی دست روی سرم کشید. از خونمون که راه افتادیم تا اینجا همه‌اش به فکر این بودم...

دختری یتیم (مشکین‌شهر)

2

«. ما به کم آبی عادت داریم، از سیستان آمدم اما به دوری از شما نه. عمرم گذشت و موهام سفید شد تا بالاخره قسمت ما هم شد. ما میفهمیم تشنگی یعنی چی همه مسیر...

پیرزنی تنها (سیستان و بلوچستان)- کربلا

0

« راستش را بخواهی آقا جان، فکر نمی‌کردم بتونیم بیایم مشهد. با خودم گفتم آقا فقط پولدارها را دعوت می‌کند. اما حالا که اینجام، فهمیدم شما حواست به همه هست پولدار و بی پول ندارد....

پسربچه (مشکین‌شهر)

0

«یا امام رضا! آفتاب لب بوم بودم و چشم‌انتظار. می‌ترسیدم بمیرم و مشهدت را نبینم. حالا که اینجا هستم، دیگر از هیچ‌چیز نمی‌ترسم.حالا اگه بمیرمم دیگه حسرتی ندارم.»

...

مادری پیر (قزوین)

2

«آقا! من زود بزرگ شدم، زود رفتم سر کار تا کمک خرج خانوادم باشم. دست‌هایم جوری زبر است، انگار نه انگار که ۱۴ سالمه. وقتی گنبدت را دیدم، فهمیدم دنیا خیلی بزرگتر از روستای ماست....

نوجوانی که ترک تحصیل کرده (سیستان)

0

«دم بخت باشی و خبر بدن زائر اولی هستی و شرایط جفت و جور شده بری مشهد، دیگه چی بهتر از این؟! اومدم کنج حرمت بنشینم و دعا کنم. دلم خوش است که شروعِ زندگی‌ام...

دختری در آستانه ازدواج (مشکین‌شهر)

2

«همیشه شرمنده بچه‌هایم بودم که نمی‌توانستم آن‌ها را به سفر بیاورم. وقتی خبر دادند زائر اولی شده‌ایم، انگار تمام بارهای دنیا را از روی دوشم برداشتن. ممنون که آبرویم را پیش خانواده‌ام خریدی یا علی...

پدری کارگر و از کار افتاده (هشتگرد)

0